اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَةِ وَفی کُلِّ ساعَةٍ وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِدا ‏وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً

خدمات وبلاگ نویسان جوان

نه آبی .. نه خاکی
سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
جمکرانی شویم
نه آبی .. نه خاکی
نگارش در تاریخ چهارشنبه 92/4/19 توسط علمدار
نگارش در تاریخ دوشنبه 91/4/19 توسط علمدار

یادمه روز آخر سفر جنوبی که رفتم تو شلمچه حاج حسین یکتا بهمون گفت : شماها دیگه محرم شدید .. دیگه حواستون باید به کاراتون باشه .. اون موقع نفهمیدم محرم بودن یعنی چی ؟ اما وقتی رفتم مکه و تو مسجد شجره محرم شدم لذت احرام رو فهمیدم ...

اونجا خدا بهمون لبیک گفت .. ولی ماهم قول دادیم کارهایی که احراممون رو باطل میکنه انجام ندیم ... ما به خدا قول دادیم ... محرم شدیم برای چند ساعت ... محرم شدیم برای تمرین ... محرم شدیم تا بفهمیم باید محرم شد تا لبیک شنید ...

اما هم سخت بود و هم لذت بخش ..

حالا میفهمم برای دلبری از شهدا هم باید محرم شد ... میفهمم شهدا هم برای تمام عمر خود محرم شدند و اینطور شد که شاید در زمین نه ولی در آسمان مشهور شدند .. اما من نیاز به یک میقات دارم برای محرم شدنم !


نگارش در تاریخ دوشنبه 91/4/5 توسط علمدار

نمیدونم چرا انقدر طولانی شد .. جنگ بین لوامه و اماره رو میگم .. دو تا نفسی که..

فقط صدای دادشو میشنیدم بلند بلند به اماره میگفت : دست از سرش بردار ..آخه به تو چه که میخواد پاشو جای پای کی بذاره ؟!! چه فرقی میکنه شهید باشه یا...اماره اما انقدر از طرفش مطمئن بود که..

داشت میگفت دنیا زیباست که پرید وسط حرفشو گفت : زیبایی ظاهر را چه سود ؟!

لوامه سرشو گرفته بود سمت من .. داشت بهم التماس میکرد گفت هنوز روز عاشورا به شب نرسیده..دست بجنبون..زمان تورو با خودش برده .. وجدانت خوابش برده.. هنوز آقایی منتظر تو هست که خوب بشی و بیاد و ..گفت و گفت و گفت تا یادم افتاد انقدر سرمو پایین گرفتم برای پیدا کردن جای پا که مسیر اصلی رو گم کردم و رفتم به بیراهه و حالا...

اما ای من ! فریاد بزن ... فریادی به قدر تمامی قرون..کاری کن صدای فریادت همه را بجنباند ..

پ.ن: خدایا توفیق پاره کردن تمام بندهای عبودیت غیر خودت را به من عطا بفرما..شهید مردانی


نگارش در تاریخ شنبه 90/3/21 توسط علمدار

خالقا ! تو را به خودت قسم بسیار عاشقم کن ..اکر چنین کنی که از دریای رحمت و کرامتت چیزی کاسته نمیشود و زیانی به تو نمیرسد ..

همه آرزویم اینست که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی

اگر چنین کنی دیگر هیچ نخواهم چون همه چیز دارم ..خدایا دل شکسته ام را مرنجان ..تو خود گفتی که به دل شکستگان نزدیکم ..من نیز دل شکسته دارم ..

اى کسانى که این نوشته را یا بهتر بگویم این سوز دلم و این درد دل نمى‏دانم چه بگویم این تجربه تلخ و یا این وصیت‏نامه یا این پیام و یا در اصل این خواهش و تقاضاى عاجزانه را مى‏خوانید، اگر من به آرزویم رسیدم و دل از این دنیا کندم، بدانید که نالایق‏ترین بنده‏ها هم مى‏توانند به خواست او به بالاترین درجات دست یابند؛ البته در این امر شکى نیست؛ ولى بار دیگر به عینه دیده‏اید که یک بنده گنه‏کار خدا به آرزویش رسیده است.

یا رب زِ کرم، بر من درویش نگر

هر چند نیَم لایق بخشایش تو

بر حال من خسته دل ریش نگر

حال که به عینه دیدید، شما را به خدا قسم، عاجزانه التماس و استدعا مى‏کنم بیایید و به خاکش بیفتید؛ زار زار گریه کنید و امیدوار به بخشایش و کرمش باشید و با او آشتى کنید؛ زیرا بیش از حد مهربان و بخشنده است. فقط کافى است یک بار از ته دل صدایش کنید؛ دیگر مال خودتان نیستید و مال او مى‏شوید؛ دیگر هر چه مى‏کند، او مى‏کند و هر کجا مى‏برد، او مى‏برد؛ ولى در این راه، آماده و حاضر به تقبل هر گونه سختى و رنج، همانند مظلوم کربلا حسین و پیامدار او زینب باشید؛ هر چند که سختى و رنج‏هاى ما در مقایسه با آنها نمى‏تواند قطره‏اى در مقابل دریا باشد. بله، خداگونه شدن، مشقات و مصائب دارد؛ زیرا کلیدش و نشانش همین است و در عوض آن چیز که براى شما میماند...!و آن بسیار عظیم است..

پی نوشت : شما ها بیشتر به کدوم شهید علاقه دارید ؟ یا بهتر بگم با کدوم شهید بزرگوار رفیق ترید ؟البته هر کسی دوست نداشت نگه ها ..

 

قسمتی از وصیت نامه ی زیبای شهید امیر حاج امینی


نگارش در تاریخ شنبه 90/2/31 توسط علمدار

چند وقتی چیزی ننوشتم و بیشتر به وبلاگ دوستان سر زدم ..نمیدونم چرا احساس کردم کارم بیهوده است ..البته خدای نکرده نه از بابت در باب شهدا نوشتن ..نه ..ولی تو این مدت فهمیدم هر کی به وبم سر میزنه خودش اهل شناخت شهداست ..خودش درگیر شهداست ..خودش به سرزمین شهدا قدم گذاشته و مهم تر اینکه مطالبی مشترک بین همه ی وب های لینک شده دیدم ..اینکه اگر شهادت عزیزی فرا رسیده همه ، زندگی نامه ی اون شهید رو برای بارهای متوالی تو وبشون میذارن ..اگه فصل رفتن به منطقه هست همه حال و هوای اون جا رو میذارن ..وقتی برمیگردن از بی وفایی های خودشون و شهدا شرمنده ایم مینویسن و البته به نثرهای مختلف .. و جالب اینجاست که اینو حداقل از نظرات وب خودم فهمیدم که معمولا پست ها خونده نمیشه و نظرات بیشتر صرف من به روزم و مطلب خوبی بود و عالی بود و جالب بود و از این دست تعریفا میشه ..و باز هم از باب استثنا نه همه ..!! خلاصه اینکه به نظرم اومد وب نوشتنم برام شده یه سرگرمی که هیچ کمکی به اونایی که به وبم سر میزنن نمیکنه چون همه این کاره ان و خودشون دوست دار شهدا ..من هدفم از وب نوشتن این بود که کاری برای شهدا بکم یا مثلا فکر میکردم میشه عده ای رو از خواب بیدار کرد ولی خب فهمیدم که اونایی که خوابن و در اصل خودشونو به خواب زدن اصلا دتبال این جور مطالب نیستن در این دنیای بزرگ نت ..!! حالا اگه شماها فکر میکنین وب نوشتن خوبه بهم بگین چه تاثیری داره ؟؟ البته از باب تذکر برای خودی ها خوبه ولی به نظرتون چی کار میشه کرد که به نوعی جذب نیرو برای این طرف باشه ؟؟ که اونایی هم که تو این خط نیستن شده برای یه تلنگر یه سر به این جور وب ها بزنن ؟؟ ..

دل نوشت : + الهی رضا برضاک و تسلیما لقضائک

                +کارهایتان را فقط به خاطر خدا انجام دهید و از روی اخلاص

                 (شهید حسن ترک)

                +شهدا رو بشناس البته نه فقط شهید همت و .. ، قدم به گلزار شهدا

                که بگذاری می فهمی که حتی از ده قطعه هم بیشترن ..!!

               +تفحص به سیره ی شهدا که یادتون نرفته ؟؟

               دوستی با یه شهید چی ؟؟

               +به هنگام طلوع و غروب خورشید که آسمان رنگ خون میگیرد

                به یاد شهدا باشید ..!

               +اللهم عجل لولیک الفرج ( روحی لتراب مقدمک فداء)

               


نگارش در تاریخ یکشنبه 90/2/18 توسط علمدار

پیشانی بند

از وقتی شور عشق در کالبدش ریشه دوانده بود ، سر از پا نمیشناخت .

دیگر با سوت هیچ خمپاره ای روی زمین کپ نمیکرد . نخل های جنوب به استواری اش غبطه میخوردند . نیزارها بر رد قدم هایش بوسه میزدند . شب حمله روی پیشانی اش نوشته بود : یا فاطمه الزهرا (س) ... فردا ترکشی در پهلویش آرام گرفت .

فرشته های مقرب دف زنان به استقبالش آمدند .

شهید

قبل از آمدنت بوی پیراهنت را آوردند .

چشم های پدرت خوب شد اما مادرت تحمل این همه سال را نداشت ... دیر آمدی خیلی دیر ..مگر قرار نبود راه کربلا را باز کنید و برگردید ؟ حالا هم برگشته ای . اما بی نشانه و بی پلاک . در تابوتی که از جسمت سنگین تر است .

منبع : کتاب حق با آفتابگردان هاست

 

 


نگارش در تاریخ جمعه 90/2/9 توسط علمدار

سلام .. این پستو برای خودم گذاشتم دوست داشتی همراه شو ، اما اگر برایت غریبگی کردند این واژه ها ، هر کجا که خواستی رهایشان کن ..مختاری !

خدایا ! به چه رویی اسمشان را بیاورم و برایشان بنویسم ؟ اصلا اجازه ی این کار را دارم ؟ یا اینکه نه بعدها مستوجب توبیخ برای پاگذاشتن در حریمشان خواهم بود ؟ نمیدانم ! هرچه خواهد بشود ... من پررو تر از این حرف ها هستم ..

اصلا مگر شهید آوینی نگفتن: یاد شهید زنده نگاه داشتن راه اوست.. پس همه چی حل شد ...!

ولی کاش واقعا میتونستیم وارد حریم شهدا بشیم ... آخه ما تو ناکجا آبادیم و هنوز در غرور آباد پر تکلف نفس اماره در حال قدم زدنیم و شهدا همان سالکین طریق خدا در ملکوت اعلی

ما همچنان غرق در زیبایی ظاهری دنیاییم و خیال کردیم حالا حالاها جاودانیم در این جا ..ولی شهدا به درستی درک کردند که دنیا زودگذر است و به سرعت میگذرد ..زودتر از آنچه که ما فکرش را بکنیم .. آنها فهمیدند آنچه که باقیست روح ماست که فردا باید در عرصه ی محشر پاسخگو باشد .

اصلا من کجای کارم ؟ مقایسه ی خود با شهدا ؟ ورود به حریم شهدا؟ اگه میخواستم وارد حریمشون بشم که حداقل یه دونه از قوانین شهید علمدار رو برای خودم عملی میکردم ..یاحداقل به این حرف شهید حسن ترک گوش میدام که گفتن : ذکر ظاهری ارزشی ندارد ، ذکر باید عملی  باشد ..خدا رابه خاطر نعمتهایی که به ما داده عملا شکرکنید ..من شکر که نمیکنم هیچ..مدام غر میزنم به خدا که چرا چرا چرا...؟؟؟

ای شهدا مگه نگفتن شما ستارگان آسمان هدایتید و راه را باید با شما بجوییم پس همه چی رو سپردم به دست خودتون .. با پر رویی تمام میگم که دستم رو بگیرید ...اصلا خیال کنید کودکی نو پا هستم که هنوز درست نمیتوانم راه بروم .. خودتون بیاین دستامو بگیرید و آروم آروم اونقدر راهم ببرین که حرفه ای شم...

+ پی نوشت : خدایا ! تنها تو را میخواهم . میخواهم با تو تنهای تنها باشم ... فقط با تو !


نگارش در تاریخ پنج شنبه 90/2/1 توسط علمدار

به روایت همرزم شهید :

عاشق امام بود

به یقین میتوانم بگویم هیچ وقت نام امام را بدون وضو ادا نمیکرد . وقتی تلویزیون تصویر امام را نشان میداد با عشق خاصی به تصویر امام خیره میشد . پس از شهادت استاد مطهری وقتی تلویزیون امام را نشان میداد که با دستمال اشک چشمانشان را پاک میکردند علی با ضجه دو دستی کوبید روی سر خودش و با صدای بلند یا حسین یا حسین گفت .

بوی بهشت

پس از عملیات بازی دراز تعدادی از افراد تمامی خطرها را به جان خریدند تا جسم مطهر این سردار دلاور در منطقه ی دشمن باقی نماند و یک هفته پس از عملیات در زیر آتش شدید دشمن پیکر مطهر غلامعلی به عقب منتقل گردید . در این مدت بر اساس محاسبات طبیعی هر جسدی فاسد خواهد شد ولی هنگام خاکسپاری شهید ، جنازه ی ایشان تازه بود و خون از گلویش روان  بود و عطر و بوی خوشی از این پیکر پاک به مشام میرسید.

یادش گرامی و راهش پررهرو باد !


نگارش در تاریخ شنبه 90/1/27 توسط علمدار

کاش اینجا دوکوهه بود ... کاش دوکوهه می شد ... کاش شهرمون رو دوکوهه می کردیم ... کاش اینجا هم می شد دانشگاه شاگرد اول های میدان عمل ... دانشگاه صاحبان کارنامه های بهشتی ... کاش این نکته را در می یافتیم که شهر آفتی است که به جان بشر افتاده ...

امان از غفلت ...!!

کاش فریب شیطان را نخوریم ... کاش تجربه ای به اندازه ی یک هبوط را از آدم عبرت خویش کنیم ... کاش به جای اینکه هر روز با نفس زمزمه کنیم که یا لیتنی کنت معکم ، که شهدا شرمنده ایم ، که نهی از منکر رو فقط برای غیر خود بدونیم ، که فقط با خوندن متنی و یا رفتن به یادواره ای از شهداو اومدن شب قدری به خود بیایم ... برای همیشه ، نه فقط برای لحظه ها واقعا به خودمون بیایم ... !! به خود اومدنی که به شهیدامون بگیم شهدا ما دیگه شرمنده نیستیم ... دیگه حرمت خون شما رو حفظ می کنیم ... دیگه بی شما این سرزمین ، بی شما شلمچه و اروند و طلائیه و فکه و.. غریب نمانده اند ...

کاش برسد زودتر آن روز ...                                                                                                      

کاش ...!!


نگارش در تاریخ دوشنبه 90/1/22 توسط علمدار

سلام بر شما ای شهیدان اروند ...

خوش به حالشون ..شهید آب حساب میشن و اجر دو شهید رو دارن ...چه قدر کم ازشون یاد میشه و از رشادت هاشون گفته میشه ..کسایی که هم آبی بودن هم خاکی و بعد شدن آسمانی..!

اروند رو به خاطر بیار ..سرزمین غواص ها ..بیخود نیست بهش میگن اروند که به زبان محلی وحشی معنا میدهد ..حرکت آب مثل گردابه ، سریع و چرخشی و هرچه در مسیرش باشه می بره حتی دل را..!!

اروند یعنی خوندن تمام حرف های رفیقت از برق چشماش تو دل شب ، یعنی صدای مناجات بچه ها تو گوش نخلستان های اطراف ، یعنی روحیه ی خستگی ناپذیر بچه ها....اروند یعنی ساخت پل بعثت ، یعنی بهمن 1364 ، به آب و آتش زدن بچه ها با رمز یا فاطمه الزهرا (س) ، یعنی فتح فاو ، یعنی همون شهدای غواص ...

خداییش چه شجاعتی داشتن تو دل شب ..حتما قضیه ی اون دو تا برادر غواص  رو شنیدیدکه برای اینکه عملیات لو نره یکیشون اون یکی رو خفه می کنه تو آب البته با رضایت کامل برادرش ..

یه خاطره هم از غواصان لشگر 14 میگم :

زمین صبحگاه رو گذاشتن روی سرشون

تایید میکنند ، رد می کنند ، دیگر حاج حسین هم حریفشان نیشت 

تا حالا گردان رو صدا میکردن : گردان غواصی ، آبی خاکی ، اطلاعات اما حالا میخواهند اسم انتخاب کنند. یکی میگه شهادت ..بچه های غواص خط شکنن و سهمیه ی شهادتشون بیشتره ! ایثار ، رعد ، تکاوران ، ظفر ..ویکی هم می گوید : حضرت یونس ..یه دفه حاج حسین میگه همین خوبه ..گردان یونس ..ما مثل حضرت یونس در دل آب از خدا می خواهیم که مارو از تاریکی نفسمون نجات بده ..بچه هلا همه صلوات فرستادن 

خیلی از این غواص ها رفتن و تو همون اروند موندن و دیگه حتی خبری هم ازشون نشد ..راهشان پر رهرو باد ...! 


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آخرین مطالب
آرشیو مطالب
پیوند ها
133
گرا


وصیت نامه شهدا





Powered by WebGozar

لوگوی دوستان
شهید گمنام
فرهنگ جبهه
شور حسین(علیه السلام)
قالب وبلاگ